.................
94-3-1 جمعه
هفته پیش جمعه یکی از بدترین روزای عمرم بود... ناسلامتی شب مبعث بود و عید.. خواستیم خوش باشی رفتیم شهر بازی... کلی بهت خوش گذشت..استخر توپ.قطار..رالی بچه ها چندبار.. قصر بادی هم میخواستی که کمی به علت بارندگی نم داشت...کلی وسیله دیگه ..من و بابایی هم از اینکه اینهمه خوشحال بودی لذت میبردیم..
آخر سر هم چون دیدی چند تا از بچه ها رفتن قصر بادی لعنتی تو هم رفتی...هیچی دیگه خانومه هم واسه اینکه بچه های دیگه رو هم جذب کنه هیچی بهتون نمی گفت که وقت تمومه.... چندبار صدات کردیم که بیای...ولی نیومدی.. تو یه لحظه واییییییی.. دهنت پر خون...با گریه...یه لحظه به چشام شک کردم...اصلا نفهمیدیم چی شد..چطوری این اتفاق افتاد...کی اینکارو کرد!!! نمیتونستیم حتی خون دهنتو جمع کنیم بس که شدید بود....واقعا یکی از بدترین لحظه های عمرم بود...
متاسفانه 2تا دندون جلویی از بالا شکستن...لبتم که باد کرده بود تازه دیروز به زور شربت عفونتش خشک شد و کمی بهتره... خدا نگذره از پدر و مادرایی که درباره بازی هایی که مکانش مشترکه حتی کوچکترین آموزشی هم به بچه هاشون نمیدن...
به هر حال باعثش چی بود یا کی..این اتفاق تلخ برای پسر من افتاد و ....
برای دندونات خیلی ناراحتم... 1هفته ست اونقدر کاش کاش کردم کههههههه...
حالا دیگه تو به من دلداری میدی که مامان اشکال نداره ایشالله دندونام خوب میشن... پسرکم واقعا متاسفم و ناراحت که باعث شدیم این اتفاق برات بیفته..
هربار که تو مسیر شهربازی ببینی میگی من نمیرم ها اونجا دهنم خون میشه..
کاش هرگز این اتفاق نمیفتاد تا اینجا ثبت شه 

دوستت داریم ...خیلی زیاد



................. 
